تعداد کل بازديد : 4010

  بازديد امروز : 14

  بازديد ديروز : 16

با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي...

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان





 

درباره خودم

با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي...
مدعي محبت[63]
آرزوي من! اين رنج ديده جسم بي تعادل، محتاج ايستا نمودن توست؛ اين ملتهب دل بي سکون، محتاج آرامش توست؛ اين سيه جان بي ابرو محتاج مهر توست؛ پس اي مهر عالم! بتاب بر جان خسته ام.. بتاب بر قلب شکسته ام؛ بر دستان بسته ام؛ بر عهد گسسته ام؛ بتاب و ناپاکيم بزداي... (اين بهترين توضيحي بود که مي تونستم راجع به خودم بگم..)

 

لينک به لوگوي من

با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي...

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

آواي آشنا

 

بايگاني

ادعاهای پیشین [48]

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

[ و فرمود : ] هيچ کارى با تقوى اندک نيست و چگونه اندک بود آنچه پذيرفتنى است . [نهج البلاغه]

+ سالي ديگر هم گذشت...

نويسنده:مدعي محبت::: يکشنبه 16/4/1387::: ساعت 10:6 عصر

بعد از مدت ها غيبت در نت و دوري شيرين(!!!) از اين محيط مجازي، بالاخره امشب اومدم تا وبلاگ رو به روز کنم. البته چند روزي بود که به خواست عزيزي دوست داشتم اين کار رو انجام بدم، اما مي خواستم سر يه فرصت مناسب و با موضوع لطف حضرت ثامن الحجج وبلاگ رو به روز کنم؛ که امشب فرصتي پيش اومد و مناسبت امروز، که ديگه ترجيح دادم يه مطلب کوچيک بنويسم و اون مطلب دوباره طلب امام رضا و اون عزيزي که دوري اين ايام هم به خاطر اوست.


شهادت امام هادي عليه السلام و غربت ايشون نزد شيعيان و بدتر از همه نزد من که به کنار، اما خب امروز هم سالگرد درگذشت سيد بزرگواريه که ...


دو سال از فوت سيد ذاکر گذشت و من امسال هم نتونستم در هيچ مراسمي که مربوط به سالگرد باشه،‏ شرکت کنم اما خب باز هم مثل پارسال اعتکافم رو به ياد سيد هم هستم.(متأسفانه چون با دستگاه خودم کار نمي کنم، فعلاً‏ هيچ تصويري ندارم که بذارم.)


امروز يه لطف بزرگ خدا هم شاملم شد و با ياري حضرت، در اعتکاف ثبت نام شدم. خدا کنه که توفيق بدن و يه اعتکاف عالي باشه، اعتکافي که بعد از اون لا اقل ديگه از روي خودم خجالت نکشم، حضرت که هيچ...(اين هم لينک مطلبي که پارسال قبل از اعتکاف نوشتم و خيلي دوستش دارم چون خيلي خيلي... عنايت بود.)


يه موضوع ديگه هم هست که خيلي دوست دارم در وبلاگ از اون بنويسم و از لطف حضرت صاحب عجل الله تعالي فرجه بگم، اون هم ببينم کي جور مي شه که بنگارم!


درباره ي اعتکاف هم خيلي حرفا دارم اما فکر نکنم همه ي اين مطالب رو بتونم بنويسم. اون هم با اين وضعي که ديگه خيلي کم به نت سر مي زنم و وقتي نمي ذارم.


حالا تا ببينم خدا چي مي خواد. تا يار چه را خواهد و ميلش به چه باشد...



+ از کارشناسان شما ممنونيم...

نويسنده:مدعي محبت::: پنجشنبه 29/1/1387::: ساعت 3:58 عصر

چي بگم خدايا؟!


اللهم انا نشکوا اليک فقد نبيّنا و غيبةَ وليّنا و تظاهر الزمان علينا و ... و قلةً عددنا و کثرة عدونا...


مولاي مهربونم!
اونايي که رفتن که به آرزوي هميشگيشون رسيدن و سعادتمند شدن، اما ما که باز مونديم نبايد خون اونا رو پايمال کنيم... نبايد در حقشون کوتاهي کنيم... نبايد به همين راحتي از خونشون بگذريم...
اي خدا...
چي بگم که نگفتنش بهتره.. چون اين چند روز اصلاً ‏حال خوشي ندارم.. هر لحظه خاطره ي اون شب و صحنه هايي که ديدم جلوي چشامه، مظلوميت شهدا.. نگاه معصومانه ي لحظه ي آخرشون... و هر بار هم که از لطف و حسن توجه(!!!) مسئولين پيگيري و بررسي با خبر مي شم حالم بدتر مي شه... ديشب هم که ...




اين دومي اشک رو به مهماني چشم دعوت مي کنه...


ديديم که در راه خدا کشته شديد     


            با ذکر شهـيد کربلا کشـته شديد
 چيزي مگر از وصل شما مي کاهد؟    


                بگذار بگويـنـد شمـا کشـته شديد...


 

براي دفن شهدا * * * مهدي بيا، مهدي بيا

+ وصال

نويسنده:مدعي محبت::: دوشنبه 26/1/1387::: ساعت 4:42 عصر

آجرک الله يا صاحب الزمان...
تسليت؟! تهنيت؟! نمي دونم...
فعلاً اين شعر که حرف دل همه ي کسانيه که اون جا بودن رو مي نويسم و سروده ي خود سيد، تا بعد بتونم مطلب بنويسم:
به روي شانه نعش دوستان است
زبان عدل خواهان در دهان است
به قرآن بين بمب و مين خنثي
تفاوت از زمين و آسمان است



+ يا بن الحسن اي مهدي ما چشم تو روشن!

نويسنده:مدعي محبت::: سه‏شنبه 28/12/1386::: ساعت 12:29 عصر

بر نفس رسول نسبت هذيان داد


در روز سقيفه آن چنان جولان داد
بر حمله به بيت فاطمه فرمان داد


 آن گاه تو گويي که مسلمان جان داد؟!!


 امام باقر عليه السلام مي فرمايد:
اعمال سه گروه به آسمان نمي رود و هيچ عملي از آنان قبول نمي شود.
کسي که بميرد و در قلبش دشمني ما اهل بيت باشد، و کسي که دشمن ما رو دست بدارد، و کسي که ابوبکر و عمر را دوست بداريد.


بحارالانوار، ج30،ص383.


امام باقر عليه السلام درباره ي آيه ي کريمه ي «ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنکر و البغي» مي‏فرمايند: عدل شهادت بر يگانگي خداوند است و احسان ولايت اميرمؤمنان عليه السلام و فحشا ابوبکر و منکر عمر و بغي عثمان است.


تفسير عياشي، ج2، ص267، ح62- بحار الانوار، ج36، ص180، ح173.


ما ز محبان علي و عمر 


                     هيچ نگوييم ز خير و ز شر


حشر محبان علي با علي 


                     حشر محبان عمر با عمر


فعلاً اين دو تکه شعر و دو حديث تقديم به عنوان عيدي، هر چند با تأخير. ان شاءالله تا شب کاملش مي کنم.


اللّهمّ العن صنمي قريش و جبتيها و طاغوتيها...



+ ياد ايام

نويسنده:مدعي محبت::: سه‏شنبه 21/12/1386::: ساعت 6:6 عصر

باز هم براي به روز کردن موضوعات خيلي خيلي زياد بود، و باز هم فعلاً يکي رو انتخاب کردم بنويسم. باز هم بقيه براي بعد!


 اين دو سه روزي که به وطن عزيمت کردم، يه تکليف به دوشم گذاشته شد که علي رغم وقت زيادي که ازم گرفت اما خيلي خوب بود، چون دوباره منو به روزهاي کودکي و دانش آموزي برد و خب البته دوباره استعدادم رو به رخم کشيد!!!!، عالي بود.
صبح روز جمعه از پسر خاله ي عزيزم که سوم دبستان هست پرسيدم چه تکاليفي داري؟ گفت سه تا، دو تاش رو خودم بايد انجام بدم يکيش رو بابا. باباي محترمش هم که تازه از مسافرت بازگشته بود و بايد فردا شب هم مجدداً تشريف مي برد، من هم که دلم براشون سوخت گفتم مشق بابات چيه؟ گفت نقاشي. گفتم خب من انجام مي دم برات.
گفتن همان و ...!
خاله تشريف آوردن و بــــــــــــــــــله! 22 درس بود که بايد از هر کدوم مي شد يه تصوير مي کشيدم!
اون روز کاملاً به جز زمان ميل کردن ناهار و شب هم رفتن به برنامه ي عزاداري و ...، تمام مدت تا آخر شب مشغول بودم و فرداي اون روز هم تا قبل از برگشتن مشغول بودم. نهايتاً هم رنگ آميزي کامل نشد. قسمت هاي سخت ترش رو رنگ کردم و بقيه موند. چند تا رو مي ذارم اين جا استفاده کنيد(!!!)، خوبه ببينيد!!!  


هديه است ديگه!  اين هم خانم گنجشکه و آقا مورچهه! 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


   سجاده ي سجاد اهل بيت عليهم السلام


 


 


 


 


 


  


 


 


 


 


 


اين گل نرگس جهاني را مصفا مي کند آخر...


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


چرااسب بابامون بي سواره...؟


مي دانم که مي آيي با سبدسبد گل...اي مهر مهربان!


 



+ آمدم اي ماه، پناهم بده...

نويسنده:مدعي محبت::: سه‏شنبه 30/11/1386::: ساعت 10:13 عصر

حرمت فوق جنانه...
خانم جان! همه روندن، شما خوندي
همه رد کردن، شما جواب دادي،
همه ...
خيلي خانمي خانم جان..
خيلي کريمي..
عمه جانِ مولايي..
شايد هم ديدي حرم برادر رئوفت راهم ندادن و دل مهربانت برام سوخته و نا خواسته دعوتم کردي، نا خواسته که نه، مي خواستم، اما خب به خاطر رو سياهيِ خودم نا اميدانه طلب کردم و گمانم اين بود که با اين روي سياه، خريداري ندارم... غافل از اين که کريمه ي اهل بيت، خيلي کريم تر از اونه که منو رها کنه، مني که اين چند سال خاصتاً گداي درِ اين خونه شدم و ارادت خاصي به ايشون دارم.
من را به حريم خويش دعوت کردي                            آخر به چه علت اين محبت کردي؟


زبانم توانايي اينو نداره که به توصيف کرمت باز شه، حقا که بانوي کرامتي.
دوباره خوندي، خدا کنه که اجابت کنم و لبيک بگم و به لطف مولا هميشه بر سر اين پاسخ بمونم.


 حرمت فوق جنانه...


حرم امنت چه آرامشي به دلم هديه مي کنه. اين بار احساس کردم سياهي دلم در حريمت از بين رفته.. و اين، همه، لطف و نظر شما بود.
و دوباره بر زبان ميارم:
              حـرمت فـوق جـنانه...
                          بي کــــــرانــه...
                                      آخـه چيزي که عيانه، چه حاجت به بيانه...


(مي خواستم با مطلب ديگري، به روز کنم، اما اين عنايت يکباره، جايي باقي نگذاشت، ان شاءالله اون مطلب براي دفعات بعد.)



+ نمي خوام باطن قلبم با ظاهرم همدردي کنه...

نويسنده:مدعي محبت::: شنبه 22/10/1386::: ساعت 5:12 صبح

امروز که به يمن آسمون سرخ شب گذشته، سياهپوش، صبح سفيدي رو شاهد بوديم، براي شعف دل کوچک ترين عضو درجه يک خانواده که اين مدت(بعد از فوت پدرم) روحيه ي حساسي پيدا کرده، دست به کار ساختن آدم برفي شديم. صافکاري و طراحي نهايي به عهده ي من گذاشته شد.
شروع کرديم، يکي يکي از سر مبارک، شانه ها، دست ها، شکم و ... .
ظاهر آدم برفي رو که نگاه کردم، ديدم در جاي قلب او لکه ي سياهي به چشم مي خورد. درست در همان قسمت، اين برف سپيد و زيبا، کدر شده و رنگي تيره به خود گرفته بود.
چون اين روزها احساس مي کردم و مي کنم که قلب و دل خودم نيز از بار گناه چنين شده است، نه اين چنين که بسيار بدتر؛ دلم بدجوري گرفت و به حالش سوخت!
دست به کار شدم و جاي قلب سياهش را خالي کردم که يه قلب خوب و پاک برايش بگذارم..
در انتها شد اين:
خوش به حال اين!
**
از اون وقت تا حالا در اين فکرم که کاش قلب من هم به همين راحتي ترميم يا تعويض مي شد..
کاش من هم اون قدر با گناه و خطا از سازنده ام دور نشده بودم که ديگه قلب و دلم رو هم ترميم نکنه...
خدايا! قلب من هم سياست...
من هم با بار گناهم اون قلب سپيد و پاکي رو که بهم عطا کرده بودي، سياه و خراب کردم...
مولا جونم! اين روزا خيلي ازت خواستم اين قلب و دل سياه رو ازم بگيري و يه قلب پاک بهم عطا کني... از نو... باز هم چشمت رو ببندي و با کرمت، اين لطف رو در حقم بکني...
محرم رسيد اما من هنوز دلم سياست، هنوز از خودم با اين قلب و دل سياه متنفرم، قلبي که سياهيش به خاطر شکستن دل مولاشه...
آقا جان! اين خيلي احساس بديه، خيلي...


هر چند که هنوز مي تونم بگم: با همين قلب سياهم آقاجون دوسِت دارم...


کاش در سياهپوشي اين ايام قلبم همرنگي نمي کرد...
به خدا از اين حال خسته ام، خسته و درمانده... خيلي بده آدم از خودش، از قلبش، از بودنش با اين حال و روز متنفر باشه..
اين روزها که در لطف و مرحمتتون به روي عزاداران جدتون بيشتر بازه، مي شه لطف کنيد و به حرمت امام حسين عليه السلام، اين لطف عظيم رو در حقم بکنيد..
به جون حسيني که هر دوتامون دوسش داريم...



+ مهربون! اين رسمشه؟!

نويسنده:مدعي محبت::: چهارشنبه 19/10/1386::: ساعت 1:23 صبح

(اول يه توضيح: امسال خيلي رو سياه بودم، خودم مي دونم. اين روزا تصميم گرفته بودم که تا پايان سال قمري، حساب و کتابم رو با همه جمع و جور کنم؛ و مهم تر از همه با مولام، و راهي مشهد شم براي شروع يه زندگي جديد و مدد بخوام از امام رئوفم، که دستگيري کنه و آقايي؛ و دل سياهم رو بذارم و از اون جا با يه دل پاک برگردم و از نو شروع کنم. هر چه کردم، نطلبيدند و ... روسياهيش برا من مونده. روزي که نرفتنم قطعي شد، خيلي دلم پر بود و نشستم به درد دل با مواليانم. بعضي رو بر صفحه نامه ي درد دلم با مولام نوشتم که بعدها که مي خونم حال و روزم يادآوري شه و شايد عبرتي باشه. براي اولين و احتمالاً آخرين بار تصميم گرفتم متن نوشته ام رو عيناً اين جا بنويسم، بنا به دلايلي. اميدوارم مقبول افتد.)


مهربون! اين رسمشه؟!


مولاجونم؟! خواستم بهت پناهنده شم. با همه ي رو سياهيم به تو رو آوردم، فکر نمي کردم رومو... فکر نمي کردم تو هم رهام کرده باشي... فکر نمي کردم تو هم روتو از من برگردوندي...


اي خدا! من مي خوام بميرم... ديگه توي اين دنيا جايي ندارم، امام هام که حاضر نيستن منو بپذيرن.. اي خدا! من چرا زنده ام؟!؟‍؟‍


يا امام رضا! مگه تو از دلم بي خبري؟! مگه تو هم مي خواي مثل بقيه باهام رفتار کني؟! من که جز تو کسي رو ندارم، مولام هم که باهام قهره، چي کار کنم؟ چي کار؟ من که توبه کردم، من که پشيمون پشيمونم، من که درمونده ام... و من که از مولام دور موندم... من اين دل سياهو نمي خوام، مي خوام بندازمش دور، من که از همه جا مونده و رونده ام... آخ خدا...


فکر نمي کردم تو هم باهام اين طور کني يا امام رضا...


اصلاً نمي تونم فکر کنم که تو يکي مثل من رو با همه ي پشيمونيش، با همه ي اضطرارش، با همه ي بدبختيش، با همه ي روسياهيش، با همه ي بي کسيش، با همه ي درموندگيش... مولا...


يا امام رضا! يا امام رضا!


بر در و ديوار حريمت، جايي ننوشته ست گنهکار نيايد...


پس چي؟ پس چرا راهم ندادي؟...


مگه نه از سلاله ي امام حسيني؟


يا امام حسين! مگه به اون گناهکاره نگفتي:


به هر حالي که هستي، روتو از ما برنگردون!


پس معلومه در رو به روش نبستي، منتظرش نشستي...


يا امام رئوف! پس چرا درو به روم بستي؟ ...


هر کسي ندونه، تو خوب مي دوني تو دلم چه خبره... خوب مي دوني چه غوغايي به پاست... خوب مي دوني... خوب... تو که از دلم به خودم آگاه تري... تو که مي دوني چه قدر محتاج اومدنم،پس چرا... چرا راه نمي دي؟!


چرا من اين جوري شدم؟! چرا ديگه دوسم نداري...


...


ميون يه مــزرعــه، يه کـلاغ رو ســيـاه


                            هوايي شده بره، پابوس امام رضا


با خودش فکر مي کنه اون جا جاي کفتراست


                        آخه من کجا برم يه کلاغ که رو سياست


من که توي سياهي ها از همه روسياه ترم


                            ميون اين کبوترا با چه رويي بپرم


با خودش مي گه که من دلم و بالام سياست


                    آقا راهم نمي ده، اون جا جاي خوب خوباست


کاشکي که من مي شدم، مثل کفترا سفيد


                       کاش آقا درد منو ميون چشام مي ديد


واي مولا! يعني نمي بيني؟!


چه جوري بهش بگم که من هم خاطر خواشم


                       اون ازم بدش مياد ولي من خاک پاشم


 


از حرم امام رضا، آقا صدا نزد بيا...


امام رئوفم!


نطلبيدي، راه ندادي... نپذيرفتي...


اما به هر حال آقايي کردي، چون تو آقايي و غير آقايي ازت بر نمياد.


برا من همين کافيه که مي دوني چقدر دلم هوايي بود و مي خواستم چه کنم.. چرا خاصتاً مي خواستم بيام و ...


تو صلاح ندونستي، قطعاً صلاحم بوده، اصلاً شايد اين نطلبيدن خودش تلنگر بود...


به هر حال...


مي دونم دوسم داره، کم واسم نمي ذاره


                      مي دونم لحظه ي مرگ، رو سرم پا مي ذاره


مي دونم بازم مي گه بيا مشهدالرضا


                          من تو رو پاک مي کنم اي کنيز روسياه



+ خدا جونم سلام!

نويسنده:مدعي محبت::: پنجشنبه 29/9/1386::: ساعت 1:10 صبح

 (سلام. بعد از يک اربعين غيبت به دليلي که مشخص بود(فراق پدرم)، اين چند روز مدام با خودم کلنجار مي رفتم که بيام و مطلب بزنم، کلي حرف داشتم، و کلي درس از اين مصيبتي که بهش مبتلا شديم؛ اما خيلي سخت بود نوشتن و ... ، تا اين که عرفه نزديک شد، خيلي دوست داشتم درباره ي عرفه بنويسم و اين متن هم تا حدي حرف دلم رو مي زد، دل رو به دريا زدم و شروع کردم. ان شاءالله که مقبول افتد.)




از ته قلبم، با تمام وجودم مي گم سلام!!
تنها يار من توي غربتم! اومدم باز يه کم درد دل کنم!
... عرفه داره مياد. عيد قربان داره نزديک مي شه.
مونده بودم باز با چه زبوني بيام در خونتو بزنم.
اون دفعه با نماز اومدم. هاي هاي... چه قدر حال کردم.
اين دفعه با عرفه از زبون حسينت اومدم.
هر بار هم که اومدم، خودت دعوتم کردي و راه رو نشونم دادي.
اما اول يه گله...
پس آقامون کو؟؟؟؟؟؟ کي آقامون مياد؟؟؟؟؟؟؟
اين هفته نيومد، گفتيم حتماً هفته ي بعد مياد.
اين ماه نيومد، گفتيم حتماً ماه بعد مياد.
امسال نيومد، گفتيم سال بعد...... خوب يادمه عرفه ي پارسال، مداح بزرگواري که اين چند سال اعتکاف و عرفه مون رو حال و هواي خوبي بخشيده(ان شاءالله که از دست مولاش جرعه جرعه از آب کوثر بنوشه!)، دم دماي غروب که انتهاي دعا بود، مي گفت: ان شاءالله عرفه ي سال ديگه با آقامون کربلا... و ما از ته دل خواستيم و آرزو کرديم. حالا شب عرفه ست و چشمانِ يار نديده مان، به انتظار... به اميد... به ترس...
..مي شه امسال دعاي پارسالمون برآورده شه...!!!!!!!!!!
..نکنه دوباره اذان مغرب عرفه، چشاي اشک آلودمون باز هم به راه مونده باشه و ....
 
آخه ديگه چه قدر انتظار؟؟؟؟؟؟


چه قدر ديگه بايد بگيم اللّهم عجّل لوليّک الفرج؟؟؟؟؟


 
خداي من! من اومدم پيش تو


چرا؟!! چون:
و هو للدعوات سامعٌ و للکربات واقع و للدرجات رافع و للجباره قامع
و اوست شنواي دعاگويان و دافع گرفتاري ها و بالا برنده ي درجات و ريشه کن جباران


آره، همه کاره تويي.
پس اومدم پيش تو، خسته ام!!! منو درياب!


 


(راستي! برنامه ي عرفه ي کانون رهپويان که مي تونم به جرأت بگم اگر اول نباشه، با حضور مداح بزرگوار حاج مهدي سلحشور جزء برنامه هاي اول تا پنجم در کشور هست، به طور مستقيم از اينترنت پخش مي شه، از دست ندينا!!!!!!!!!!!!


به اين سايت:www.rahpouyan.com سر بزنيد، يه قسمت داره اعلام برنامه ي عرفه، همون جا نوشته: پخش زنده اينترنتي. کليک کنيد، توضيح داره خودش. يادتون نره ها!!!! ساعت 2 شروع مي شه. التماس دعا!)



+ ...

نويسنده:مدعي محبت::: سه‏شنبه 22/8/1386::: ساعت 3:25 صبح

TinyPic image



+ بادا مباد گشت و مبادا، به باد رفت...

نويسنده:مدعي محبت::: چهارشنبه 9/8/1386::: ساعت 11:46 عصر

انا لله و انا اليه راجعون


سلام.
چند روزي بود مي خواستم وبلاگ رو به روز کنم، اما وقتش رو نداشتم. چند روز اخير هم که وقتش رو داشتم، حوصله اش رو نداشتم.
ديروز، پر کشيدن بزرگي عاشق، و دلداده اي بزرگوار و اديبي منتظر، وادارم کرد که به ياد او و به بزرگداشتش بنويسم.
نمي دونم چه طور بود که از ديشب که خبر پرواز دکتر قيصر امين پور رو شنيدم و ديدگانم نمناکي اشک رو حس کردن، بلافاصله اين سروده ي خود اون مرحوم به ذهنم اومد و تا امروز با خودم زمزمه مي کنم که:


اي روز آمدن!


اي مثل روز آمدنت روشن


اين روزها که مي گذرد هر روز


در انتظار آمدنت هستم،


اما با من بگو که آيا من نيز، در روزگار آمدنت، هستم؟...


 


ان شاءالله که مولايش، و امامش، هماره در تمامي لحظات سخت دستگيرش باشد.


خدا به اخلاصش و انتظارش، بيامرزدش!



+ مي‏روي کم کم ز دستم..

نويسنده:مدعي محبت::: جمعه 20/7/1386::: ساعت 2:50 صبح

مي‌روي کم کم ز دستم ماه خوب و باصفا


غافل از تو بودم و رفتي تو ماه با صفا


مي‌روي کم کم ز دستم ماه مهماني دوست


لحظه لحظه بودنم با تو هميشه آرزوست


مي‌روي کم کم ز دستم ماه زيباي علي


من خجل ماندم ز رخسار دل آراي علي


مي‌روي کم کم ز دستم اي يگانه ماه عشق


ترسم آخر جا بمانم بهر طاعت ماه عشق


مي‌روي اي ماه خونين گشتن تمثال بدر


رفتي و از دست ما رفته دگر شب‌هاي قدر


تا هم اکنون گر گناه ما نبخشيدي خدا


اين زمان يک‌جا ببخش آن چه ز ما ديدي خدا


دور از دل‌ها نگردد حال ذکر و زمزمه


جرعه‌ي کوثر بمانده، امشبي با فاطمه...


     ديگه جاي حرفي نمي‌مونه، تمام حرف رو اين شعر مي‌زنه...


     رمضان هم داره تمام مي‌شه...


      کاروان رفت و تو گم‌گشته ‌اي از جاده هنوز...



+ باز هم غفلت...

نويسنده:مدعي محبت::: شنبه 7/7/1386::: ساعت 1:10 صبح

ماييم و کرامات خداداد حسن


ميلاد کرامت است ميلاد حسن


دوريم گر از مدينه امروز ولي،


ما را به مدينه مي برد ياد حسن


عيد عزيز و بزرگ رو به مولاي مهربونمون، و سپس شيعيان و محبين آن حضرت تبريک مي گم.


*


اي خدا، رمضان هم به نيمه رسيد...


پس چرا من هنوز اين قدر رو سياهم؟!... چراعوض نشدم؟! چرا دلم جلا نگرفته؟ چرا خحالت کشيدن از مولام، برام روزمره و معمولي شده؟! چرا به روي خودم نميارم که مولا ازم ناراضيه؟ چرا حواسم نيست که مولام هر شب براي شيعيانش طلب غفران مي کنه اما دوباره روز بعد اين قدر خراب مي رم که بيش از شب قبل،‌ شرمنده ي مولامم.


اصلاً من واقعاً شرمنده ي مولا هستم ؟ شرمندگي يعني چي؟ اگه مي گم شرمنده، يعني در محضر مولام، شرم از چهره ام مي باره، سر به زيرم، يعني از کرده هام پشيمونم، يعني نمي خوام دوباره تکرار کنم، يعني ...


پس چرا من اين طور هم نيستم؟


خدايا... از خودم هم خسته ام، از ديگران خسته ام، از زمونه خسته ام...


خسته ي خسته ي خسته ام آقا از اهل زمونه                        حاجت اين دل زارُ کسي جز تو نمي دونه...


 


مولاي غايب از نظرم!


به حق مولود يگانه ي اين روز، مجتباي علي عليهماالسلام، قسمت مي دم که دلم رو براي خودت ازم برگيري و آبادش کني،‌ همون جور که مي خواي، هر چند که دلي که شما آبادش کني، در اصل ويرانِ خودت مي شه.


آباد بودم، ويروونم کردي               سامون داشتم، بي سامونم کردي                دست تو درد نکنه...


(ياد سيد ذاکرين اهل بيت هم به خير، هر دوي اين شعرها از اون بزرگوار بود، خدا بيامرزدش و به حرمت لعن هايي که بر غاصبين حق اهل بيت عليهم السلام فرستاده، روز به روز بر درجه اش بيفزايد!)


مهربون ترين پدر!


نمي خوام اين فرصت ناب بندگي هم از دستم بره و من هم چنان روسياه... چه قدر فرصت ها رو از دست دادم...، چند بار عهد بستم و بهش وفادار نموندم...، ديگه اگه در اين شب ها و روزها آدم نشم، پس کـِـي؟