سفارش تبلیغ
صبا
 
 تعداد کل بازدید : 80978

  بازدید امروز : 3

  بازدید دیروز : 5

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

 

 

لینک دوستان

لوگوی دوستان





 

درباره خودم

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...
مدعی محبت
آرزوی من! این رنج دیده جسم بی تعادل، محتاج ایستا نمودن توست؛ این ملتهب دل بی سکون، محتاج آرامش توست؛ این سیه جان بی ابرو محتاج مهر توست؛ پس ای مهر عالم! بتاب بر جان خسته ام.. بتاب بر قلب شکسته ام؛ بر دستان بسته ام؛ بر عهد گسسته ام؛ بتاب و ناپاکیم بزدای... (این بهترین توضیحی بود که می تونستم راجع به خودم بگم..)

 

لینک به لوگوی من

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...

 

حضور و غیاب

یــــاهـو

 

دسته بندی یادداشت ها

شعر محرمی سوزناک . شعری زیبا . عاشورا . کربلا . محرم .

 

بایگانی

ادعاهای پیشین
تابستان 1387
بهار 1387
زمستان 1386
پاییز 1386
تابستان 1386

 

اشتراک

 

 

یارى خدا آن اندازه رسد که به کار دارى . [نهج البلاغه]

طوفان واژه ها

نویسنده:مدعی محبت::: سه شنبه 87/10/10::: ساعت 4:29 عصر

طوفان واژه ها

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

ذهنش ز روضه های مجسّم عبور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شدست

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شدست

 

در اوج روضه، خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار، دم گرفت

وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت

مثل همیشه، رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست

 

می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه

آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه

انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه

شاعر رسیده بود به گودال قتله گاه

فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن!

مادر بیا به حال حسینت نظاره کن

 مادر! میا! به حال حسینت نگه مکن...!

 

بی اختیار شد، قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب، قافیه را « کربلا» گذاشت

یک بیت بعد، واژه ی « لب تشنه» را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

 

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید؟

بر روی خاک و خون، بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

بر پیکرش به جای کفن، بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را، حروف را

از بس که گریه کرد تمام « لهوف» را

 

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه، روی نیزه ساخت

خورشید سر بریده، غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن

در خلسه ای عمیق، خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

 

سروده: سید حمیدرضا برقعی




بانوی کرامت

نویسنده:مدعی محبت::: پنج شنبه 87/8/9::: ساعت 6:11 عصر

سلام. باز هم بعد از مدت ها و خیلی چیزها که دلم می خواست این جا راجع بهشون بنویسم، و هنوز هم می خوام، اومدم. نتونستم شب تولد خانوم کریمه ی اهل بیت علیهم السلام چیزی ننویسم و با وجود چند روز مریضی، دست به قلم می شم و چند کلمه ای می نویسم. امید که بپذیره!

خانوم جان! امسال که روز میلادت دلم می خواست در جوارت باشم، لا اقل برای تشکر از محبت عظیمی که در حقمون کردی. شرایط هم تقریباً برای عرض ارادت و خدمتتون رسیدن مهیا بود، اما گویا دعوت نکردی... من که حسابی دلم اون جاست و مبهوت این جا موندن، اما خب هر چی شما بخوای، شاید می خوای تشنه تر شم تا اجازه بفرمایی... دوباره هم هوایی حرم شما هستم، هم حرم برادرتون..
من که می دونم این سال ها همیشه وقتی دلم گرفته، همه رو جمع کردم و وقتی حرمتون مشرف شدم، خدمت شما عرضه کردم، و شما همه رو آروم کردی، حتی خیلی وقتا صبر نکردی عرضه کنم، خودت پیشاپیش عنایت کردی و کرامت.
بارها مولام رو در حرم شما بازیافتم(با قلب نه با چشم!) و عهد تازه کردم و قول و قرارهای دوباره.
زندگی من که در طول این سال ها از لطف و کرامت شما سرشاره. خوب می دونم که چه قدر از مرداب هایی که داشتم غرق می شدم، با وساطت شما و مدد حضرت صاحب عجل الله تعالی فرجه بیرون اومدم، و همه رو نادیده گرفتین و در برابر فقط بهم لطف کردین.
نمی دونم این حب عجیبی که در دلم نسبت به شما دارم، به خاطر وابستگی این سال های اخیره یا این که این مدت خیلی بهم عنایت کردی یا ... نمی دونم، در هر حال، زندگیم رو مدیون شما هم هستم خانم جان.
ان شاءالله به زودی مجدداً دو تایی به رسم تشکر، خدمت می رسیم.

می خوام متن رو تموم کنم اما دلم نمیاد، اصلاً حق  مطلب رو ادا نکردم، حتی راجع به خودم و عنایت هاتون...
فقط همش این روی زبونمه و با خودم می گم: خیلی خانمی خانوم جان!
  

مولا جان! تولد عمه جانتون مبارک باشه! من که روم خیلی سیاهه، باز هم به حرمت و وساطت عمه خانومت منو ببخش و دستم رو بگیر!
 بانوی کرامت



  • کلمات کلیدی :

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    طوفان واژه ها
    بانوی کرامت
    [عناوین آرشیوشده]


    [ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

    ©template designed by: www.persianblog.com